چند روز پیش احساس خستگی زیادی میکردم...
حتی به حامد گفتم:یه کار گر ساختمونم سالی یه هفته مرخصی میره پیش فامیلاش اما من سه ساله که حتی یه روز هم مرخصی نداشتم...الهی بمیرم حامد کلی دلش برام سوخت و حتی به فکر
مرخصی استعلاجی از اداره افتاد که اون بیاد آتلیه و من بمونم خونه....
خلاصه تو این گیر ودار بودیم که.....
۴شنبه دوستام زنگ زدن که ما داریم تا ۱ ساعت دیگه میریم شمال...
ما هم دیدیم چی بهتر از این...
خلاصه دلد زدیم به جاده.... کلی کلی کلی خوش گذشت....
هوا بارونی بود اما برای ما مهم نبود فقط میخواستیم خوش بگذرونیم....
کوه رفتیم....جنگل رفتیم.
..لب دریا رفتیم...
دوستام ۵شنبه اومدن تهران و ما موندیم تا جمعه...
اما خبر بهترم اینه...
وقتی حامد ازم خواستگاری کرد دستیار کارگردان بود وشاید اگه من مخالفت نمیکردم الان کلی معروف بود....و من همیشه عذاب وجدان داشتم که اونو از عشقش که سینما بود جدا کرده بودم...
تا اینکه چند روز پیش تدوین یه سریال که قراره از شبکه ۳ پخش بشه بهش پیشنهاد شد...
نمیدونید بچه ام چقدر خوشحال شد....
با اینکه خیلی باید کار کنه و دیشب ساعت ۱۲ اومد خونه اما انرژی از چشاش میبارید...
خدایا هرگز دیدن شادی در چشمهای این مرد رو از من دریغ نکن...
امشبم تولد بابامه... حامد که سر کاره من تنها میرم....
نمیونید چقدر براش خوشحالم.... (برای حامد)
اگه گفتین کدوم منم؟؟؟؟؟
سلام
تاریخ پخشش رو حتما خبر بده....
چه خوب شد که رفتی سفر
کار سینما که خیلی کارخوبیه. چرا مخالفت؟
امیدوارم این یه فرصتی باشه که دوباره برگرده به جایی که دوست داره.
کمکش کن.
فقط به خاطر نبودن ها و شب دیر اومدن ها و...
سلام الهه جون مرسی که سر زدی خوشحالم از اشناییت با خواهرم اومدیم وبت و ما هم کل مطالب این صفحه رو خوندیم از خوندن بعضی پستها یا خاطراتت کلی خندیدیم مخصوصا درد ودل کرم
موفق باشی عزیزم