سهیل کوچولو بالاخره به دنیا اومد....
خاله زیاد حالش خوب نبود ولی دوباره بردنش اتاق عمل و یه روز تو سی سی یو بود که ما رفتیم دیدیمش البته الان مرخص شده.رفتم دیدمش...واااااااااااای دوتا لپ بود
که دست و پا در آورده بود...
خلاصه که یازدهمین نوه هم به سلامتی به دنیا اومد...
البته از اونجایی که من از تعداد کثیری خاله بر خوردار هستم (5 تا) خبر رسید که یکی دیگه از خاله هام برای بار دوم داره مامان میشه...
من و حامد دو روز رفتیم باغ عمو حاجی(بابا بزرگ مجید)
که الحق حسابی خوش گذشت
و تا تونستیم میوه خوردیم. البته حامد الان دچار دل درد شده
(بمیرم براش...).
هر چی بیشتر میگذره بیشتر عاشقش میشم و حس میکنم دوریش برام سخت تر از قبل میشه...
خدا جونم زود تر کار ها رو ردیف کن که ما بتونیم بریم سر خونه زندگی خودمون...
بر بخیل لعنت....بشمار...
سلام عزیزم آره هر دوش گوشه ورودی منه باور کن . اگه جایی دیدی خوشبختی از میون دستات میلغزه نترس محکم بچسب و دعا کن از خلق هم هیچ توقع نداشته باش . راستش من خوشبختی الانم رو از بدبختیهایی که کشیدم دارم و قیمتش خیلی زیاده چون براش جنگیدم
سلام...
مبارک باشه... :-) یه گاز ازش بگیرین جا من :دی البته یواش
بر بخیلان نیز لعنت بشمار...
انشاالله همینطور هر روز بیشتر هم رو دوست داشته باشین...
خوشبخت باشین...
( حدیث بازم از من عقب تری:دی یوهوهاهاهاهاها )
فعلا...
سلام خوفی؟ مبارکه. ما یه همسایه داشتیم اسمش سهیل بود. مامانش صداش میکرد: آققققا سهیل(با عشوه و مکث بسیار روی ق) اسم سهیل میاد یاد اون میفتم. همونی که خواهرش دوس توم بوده.
بابت مسافرتم ممنون خیلی خوش گذشت. تو باید ببخشی که خفت گیرت کردم تا باهات درد و دل کنم. خیلی سبک شدم. دو سه روزی بود که حالم خراب شده بود. نمی دونم برای چی یادش افتاده بودم. الهه خیلی دوسش داشتم. بعد از اینکه رفات هزار تا کتاب روانشناسی خوندم تو زندگی هزار نفر سرک کشیدم که ببینم کجای کارم مشکل داشته. تنها چیزی که پیدا کردم این بود که زیادی بهش محبت کردم. کمبود محبت داشت و من اونقدر بهش محبت کردم که نه تنها پر شد سر ریزم شد و دلشو زد. اون اوایل خودمو به بی خیالی زدم که عیبی نداره یا قسمت بوده یا بر میگرده. خودمو حسابی غرق خانه کردم. صبح ساعت ۸ از خونه می زدم بیرون ساعت ۱۰ میومدم خونه. خودت می دیدی که چکار میکردم. اما کم کم بهم فشار اومد هر چی دستم بود دادم به اینو اون. می خواستم همه چیزو کنار بذارم. تا اینکه بهم زنگ زد. فقط گریه میکرد. حرف نمی زد. بهش اس ام اس زدم که مگه نگفتی برات خواستگار اومده پس دیگه با پسر مردم چکار داری. و این شد که فرداش تو خیابون معلم دیدمش. از محمد علی چیزی نگفت ولی هر وقت ازش می پرسیدم دوسش داری یا از من بهتره گریه می کرد و می گفت برای تو چه فرقی میکنه. تو حرفاش معلوم بود که یه جای کار میلنگه و خواستگاری در کار نیست. وقتی میرفت دستمو دراز کردم که خداحافظی کنم الهه یه جوری به دستم چسبید که انگار دارن به زور میبرنش. شایدم من اینجوری فکر میکردم. من موندمو ایستگاه اتوبوس با یه کوله بار امید که بر میگرده. اما فرداش پورجمال گفت می خوام ببینمت. می گفت با هم حرف زدن و اونم قبول کرده و چون مادرش حساسه رسمیش کردن که دروغ میگفت. می گفت به هر حال اون زود تر عاشقش شده و فاطمه هم به خاطر همین قبولش کرده. پیش خودم گفتم مگه صف شیره که زنبیل گذاشته. بهش گفتم من میدونستم. فهمیده بودم بهشم گفته بودم. ولی خوب... باورت نمیشه الهه تا خود خونه می خندیدم که هه هه میدونستم... من میدونستم و آفرین به خودم میفرستادم. به خونه که رسیدم دست روی زنگ نذاشته از حال رفتم. گریه گریه که آخه چرا؟ مگه من چکار کردم که باید اینجوری بشه. اون یکی میگفت دیر گفتی این یکی میگه یکی قبل از تو شده ولی نگفته. داغون بودم. خانه نمی رفتم تا اینکه حسینی گفت تو بشو مسئول. خوشحال شدم. خودمو به بی خیالی زدم ولی دیدی که چه بلایی سرم آوردن. اونقدر پشت سرم تو خانه حرف زده بودن که وقتی میرفتم اونجا چپ چپ نگام میکردن. هر کی میرسید یه جفت پا برام میگرفت. چی بودم چی شدم. اعتماد به نفسمو به کلی از دست داده بودم. در به در دنبال یکی میگشتم فقط بتونم باحاش حرف بزنم. اما کسی نبود. نگو به من میگفتی. نمی خواستم شما بدونین. نمی خواستم ناراحت بشی. چون می ترسیدم فکر کنی تو باعث این اتفاقی. ولی اهه با تمام این حرفا هنوزم ازت بابت اون یک ماهو نیم ممنونم
مجید دلم میخواست یه بار میتونست صادق باشه و صادقانه حرف بزنه...حداقل با من...
دلم میخواست تو منو آدم حساب میکردی و باهام درد و دل میکردی شاید اون موقع میتونستم یه کاری بکنم
دلم میخواست با یکی مشورت میکردی که اینقدر تو این خانه لعنتی غرورت رو نشکونن
اگه قرار بود آدم اینجوری شوهر کنه که هر کی اول عاشق شد پس باید با اون بود من الان زن حامد نبودم اینا تفسیر های احمقانه ی یه مشت آدم ابله...
هنوزم معتقدم یه جای کار میلنگه...
سلام...
آپ؟
قدم نو رسیده مبارک باشه.
بهت تبریک میگم
شما بصورت بذر پاچی بچه تکثیر می کنین؟
ماشاالله ترکوندیناااا
سلام
ممنون
نه الان دیگه بذر پاشی نمیکنیم تولید هاگ میکنیم.
سلام!
نه بابا عاشق کدومه ! :دی دیدی که روش خط کشیدم !
تو چه میکنی با شوهر گرام !
:دی !
من با شوهر گرام خوش میگذرونم اصلا هم نمیگم شوهر ندارم ...روش هم خط نمیکشم...
آدم که با یه خط نمیتونه خودش و توجیه کنه...
اگه نمیخواستی چرا نوشتی؟؟؟؟
دیدی؟
به به چشم روشن اپ کردی منو خبر نکردی برم بخونم کیف کنم.
چرا نذاشتی خوب من اول یشم
ببین حالا حسین تو دلش که چه عرض کنم بیرون دلش هم داره به من میخنده.
ای بابا .
حالا بعدا حالتو جا میارم .
اخ اخ نه تو یکی پشتته نمیشه.
منکه همیشه به تو خبر میدم....
خوشم میاد ازش حسلب میبری..
ولی خیلی مهربونه ...
سلام... خیلی خیلی تبرییییییییییییییییییییییییییک
خیلی خوشحال شدم... تبریک می گم... انشالا که همیشه سلامت باشید و شاد.
سلام...
میبینم که حدیث... خب ایراد نداره... غصه نخور
من آپم...
فعلا...
به جای من دوتا لپشو بگیر و تا گریه اش ننداختی ولش نکن.
سلیم/خوفی؟
سلاااااااااااام
الی گلم
چی شد؟
کنکورت رو میگم
ما رو که خدایی نکرده سوسک نکردی.
خب دادی دیگه
ایشالا.
فعلا.
از این همه محبت ممنونم (آقووووون )اینم از طرف سهیل بچم به زبون خودش تشکر میکنه .ای وای داره گریه میکنه من برم بهش شیر بدم
دیشب نی نی گولو نذاشت یه تشکر درست وحسابی بکنم وقتی گرسنه است میخواد منو بخوره اصلا صبر وحوصله نداره .الی بهت گفتم بچم ۲ کیلو اضافه کرده ؟ الان شده چهار کیلو و هشتصد خودم لپاشو از طرف تو میکشم بیدار شد من بر م بهش شیر بدم