سلام علیکم ....
ما (بنده و همسر عزیزم. مامان و بابا
. خواهر و برادر گرامی
) همین الان جای شما خالی از میخوش اومدیم
. آخه امشب تولد بابا جونم بود.
غروب به یمن کار همسر رفتیم یه تئاتر دیدیم
(ببخشید عکس تئاتر پیدا نکردم!!!)که حامد فیلمبرداری میکرد.کار جالبی بود به اسم تئاتر بی حیوان (تالار مولوی).
بعد از اونجا رفتیم میخوش و پیتزا به بدن زدیم. بعد از اون هم یه آیس پک چاق خوردیم که دیگه تا خرخره مون رو پر کرد.
بعدش هم حامد اومد منو رسوند آخه مامان اینا با ماشین خودشون بودن.(البته ماشین بابام خر نبود!!!)
خب حالا برسیم به خبرای یه کم قدیمی تر:
---- من بالا خره سرویس طلا پسندیدم..... هورااااااااااا
----فردا صبح من و حامد و مامان ناهید راهی اصفهان می شیم واسه کسب اجازه از بابا حسین
(بابای حامدو پدر شوهر گرام بنده)
----هنوز کفش مورد پسند من ساخته نشده
-----شنبه کانون تعطیله
----کتاب های کودکی که شعر ها شو گفته بودم زیر چاپه
----متن کارت دعوتمون رو توی پست بعدی بعد از برگشتم از اصفهان مینویسم
----این اولین سفریه که من دارم از خانواده ام جدا میشم خدا کنه گریه ام نگیره آخه من زیادی در این موارد احساساتیم
----برامون دعا کنید
آخ که این روزهای تو چه روزای خوب و خاطره انگیزییه. تئاتر، پیتزا، آیس پک، حامد، ...سفر...که این آخری دیگه نور علی نوره. خانواده هم از این به بعد تغییر شکل پیدا میکنه.
امیدوارم هیچ وقت اون چیزایی که بالا گفتم تموم نشه. اگه بخوای همین طوری هم میشه.
راستی، بیخیال کفش. همینایی که پاته خیلیم خوبه.
برو ببینم چه میکنی.
اتفاقا منم همین پیشنهاد رو دادم ولی میگن نمیشه عروس کتونی بپوشه
سلاااااااام...
اولا ایشالله سفر تون به خوبی و خوشی انجام شه...
چقدر قشنگه که دارین میرین اجازه بگیرین...آفرین...
دعا می کنم همه چیز عالیه عالی باشه حتی بهتر از اون چیزی که توی ذهن خودتونه...
شاد باشید...
مرسی عزیزم
سلام..الی جون؟خوبی؟الهی منم اگه مامانم نباشه گریه ام میگیره..خوبی؟حاله من خوبه..البته بیتر شدم...سفر بی خطر دوست من خوش باشی بوس
آخرش هم گریه ام گرفت
نمیدونم چرا هروقت میام اینجا گریم میگیره. دوستون دارم-
قربون اون دل نازکت برم
به سلامتی خیر پیش