X
تبلیغات
رایتل

چند خط خاطره
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد

همه میگفتن خوش به خالتون که با هم کار میکنید و صبح تا شب با همید... 

راستش منم اصلا ناراضی نبودم که همه اش با حامدم... 

اما اون روزا یه وقتایی حس میکردم براش تکراری شدم...دیگه دلش نمیخواست دوتایی با هم بریم گردش..یعنی میگفت ما که همه اش با همیم بیا جمعه با خانواده هامون باشیم... 

هرر چی من میگفتم بابا ما در طول هفته همکاریم جمعه زن و شوهر به خرجش نمیرفت... 

البته براینکه صدای منو ببره از هیچ کاری هم دریغ نمیکرد بنده خدا ولی خب دعوا و جر و بحث هم زیاد بود... 

این روزا اما وقت کم میاریم واسه حرف زدن.... 

تا ثانیه ی آخر که بیداره باهاش حرف میزنم...تا از خستگی خوابش ببره.... 

یه وقتایی میدونم خوابه اما بازم حرف میزنم...خب حامد معمولا بیشتر شنونده است مگر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه.. 

دیشب اینقدر حرف زدم که نگو...بنده خدا خواب بود من هنوز داشتم حرف میزدم...البته صبح میگفت حرفاتو میشنیدم اما نای جواب دادن نداشتم.... 

خلاصه که خیلی دلمون واسه هم تنگ میشه و من اینو دوست دارم.... 

مثل دوران دوستی مون... 

دیشب نمیدونم چرا عشقم بالا زده بود...اینقدر دوستش داشتم که نگو... 

فکر میکنم من صاحب بهترین مرد دنیام...احساسی که بیشتر زنها دارن... 

من با حامد به خیلی از آرزو هام رسیدم  و برای خیلی های دیگه هم برنامه ریزی کردم.... 

  



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 15 اردیبهشت 1390 توسط الهه
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20