X
تبلیغات
رایتل

چند خط خاطره
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد

از خواب چشمهایت که میگذرم دستهایم را به سردترین عبور بی بازگشت میسپارم ...

چشمهایت را چشم انتظار ظهوری دور نگه داشته ای که چه؟ آخرش هم مثل تمام روز هایی که گذشت فقط آسمان رنگ عوض میکند و اطرافیانت....

بعد تو هی لاف ساده بودن میزنی درست مثل من که سعی میکنم برایم مهم نباشد ولی هست....حالا که گم شده ای و چشمهایم ...

سرم را میبندم و دستم را روی چشم هایم میگذارم،هنوز تو را نمی بینم.به وعده گاه بوسه برگشتم و به اولین دیدار...زرد...مردی که هنوز بند پستانک آبی رنگش او را به کودکی اش وصل میکند و من چقدر دوستش دارم ولی نگاهش نمیکنم.هی بهانه میگیرم و می گویم:صدایت سرم را درد...صدایت دردم را تسکین...دستهایت امنیتم را پیدا...وسکوتت...آتشم میزند.چه می دانم........

اینجا که نشسته ای درست رو به روی من...صبور، آرام و دلشکسته، سر در گم و ....شما چه میگوئید؟ دلگیر؟

و من رد می شوم.

یک قدم...جلو می آیی و دستهایت هزار سال دور شده ولی برای من مینویسی((دوستت دارم)) ...

بیا...دستهایم باز...سینه ام ستبر...شانه ام محکم...چشمهایم عاشق...منتظرم غزلگومنتظرم....

بغض کردن جایی که اشک را نمی فهمند گران تمام میشود!

 



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387 توسط الهه
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20