X
تبلیغات
رایتل

چند خط خاطره
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد

سلام

امروز روز جالبی بود

صبح تا ظهر که من خونه بودم آخه بابام دیگه دادش در اومده میگه کدوم نامزدی از صبح تا شب با هم هستن؟

خلاصه عصری با حامد رفتیم که بریم کانون از خونه تا کانون من رانندگی کردم

کلی هم خوب بود اما به محض اینکه رسیدیم اونجا از دور دیدیم بله گویا در خانه فرهنگ بسته است.اونم بدون اینکه یکی به ما خبر بده.خیر سرم من رئیس انجمنم بچه ها همه اومده بودن. میگفتن دیشب محل رای بوده واسه همینم امروز تعطیله مسئولین رفتن بخوابنکلی حرصم در اومد. اول من و حامد با  زبون خوش رفتیم به اون آقا نگهبانه گفتیم حد اقل بهمون چند تا صندلی بده. ولی نداد.

چشمتون روز بد نبینه ما یه آقای هاشمی داریم که خیلی مبادی آدابه و داشجوی ادبیاته ورزشکار هم هست خلاصه اونم یه کم داد و بیداد کرد ولی جواب نداد

ما هم پرو پرو توی اون هوای سرد  دور هم نشستیم هی یخ زدیم هی شعر خوندیم  .بعد هم اومدیم خونه. حامد تو میدون رسالت پنچر کرده بود . از ساعت ۷ زنگ زده بود که یکی بره کمکش تازه ساعت ۱۰ عموش بهش رسیده بود. خلاصه که من موندم تو اینهمه احترامی که به فرهنگ و ادب این مملکت گذاشته میشه پاک ما رو مسخره کردن. اینم از آخرین جلسه سال ۸۶ کانون ادبی.

در هر صورت ما کار خومون رو میکنیم.هر کی خواست کمک کنه  هر کی هم نخواست سنگ بندازه.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 اسفند 1386 توسط الهه
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20