X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

چند خط خاطره
این وبلاگ هیچ توضیحی ندارد

چشم هم زدیم و یه سال گذشتوووویه سال از زیر یه سقف بودن...یه سال از آرزوی بزرگ با هم بودن...استقلالی که خیلی وقتها حس کردم هنوز ندارمش اما این روزا دیگه انگار داریم یواش یواش به عنوان یه خانواده پذیرفته میشیم.... 

مخصوصا بعد از اسباب کشی که برای من خیلی درد آور بود...بیشتر وسایلم زخمی شدن... 

اما این خونه رو خیلی دوست داریم به چند دلیل....به محل دوران کودکیمون برگشتیم...اینجا همه چیز آشناست....حتی بوی هوا....به مامان هامون نزدیک شدیم و من با مریضی هفته اول این خونه تونستم با سوپ های مامام شوشو زود خوب بشم.... 

روزای دانشگاه عالیه....حس خوب درس خوندن و....همه ی چیزایی که دوست دارم...  البته بیشتر مثل مدرسه است وقتی یکی مثل سگ پاسبون دم در وایستاده و گیر میده به کوتاهی مانتو و...وقتی هم اعتراض میکنم که مگه اینجا مدرسه است میگه: میخوای خودتم بفرستم آموزش؟؟؟؟ 

چند روز پیش تولد حامد بود....اولیت تولد زیر سقف خودمون....و شنبه هم سالگرد ازدواجمون....براش یه هدیه دارم که امیدوارم خوشحالش کنه....هر روز که میگذره بیشتر حس خوبی دارم از با حامد بودن....خدا رو شکر... 

خدایا دستت درد نکنه که چشماتو بستی و یکی از بهترین فرشته هاتو برام فرستادی ...خدایا...هر وقت فکر میکنم منو یادت رفته به این فکر میکنم که تو محاله منو یادت بره و اگه قرار باشه تا ته دنیا بهم هیچی ندی حق داری چون همه چیزو یه جا یهم دادی...چون حامد رو بهم دادی....و این همهی چیزیه که یه زن از زندگیش میخواد....خدایا دستت در نکنه که من اینقدر خوشبختم... 



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 5 آبان 1390 توسط الهه

بالاخره با ۲۰ هزارتومان سر و ته مدرک گم شده هم اومد...
آخرای شهریور دوباره رسما دانشجو میشم و هیچی منو اینقدر سر کیف نمیاره....  

آتلیه رو هم جمع نمیکنم...حامد میگه چه مهمه که جردن باشیم؟؟؟خب میریم سمت پاسداران یا هروی....محله ی مورد علاقه ی من تو کل تهران...دیدم بد هم نمیگه خب مجبور نیستم ماهی ۱۲۰۰۰۰۰۰ بریزم تو جیب دکتر...به خاطر اینکه پول جردن .میردامادش رو بدم...من حالا دیگه مشتریهای خودمو دارم... 

دیگه....دیگه....دیگه....آهان...یادم اومد...من دوباره کانون رفتن هامو شروع کردم و از همینجا بازگشت افتخار آمیزم به دنیای شعر رو به همه ی شعر دوستان تبریک میگم....  برام دعا کنید....میخوام دوباره بتونم احساسم رو بنویسم...میخوام خودم بشم...خدایا کمکم کن...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط الهه

دیگه امروز اتاق رو تمیز کردم....اتاق که نه باشگاه کوچک خانگی....ببینم این چیزا تاثیر میذاره که یه کم لاغر بشم و برگردم به دوران اوجم؟ 

تردمیلی که 3 ماه التماس حامد کردم که بیاره بالاخره اومد...شبا استفاده میکنم... 

منکه وقت پیاده روی ندارم حداقل اینجوری یه کمکی به بدن بیچاره ام کرده باشم....  

اههههههههههههه  

دیدی خبر اصلی یادم رفت؟؟؟؟ 

بالاخره دانشگاه قبول شدم....کاردانی به کارشناسی....تهران....گرافیک تصویرسازی... 

به خدا گفتم: اگه اینبارم تهران قبول نشم دیگه درس نمیخونم اما تقصیر توئه چون من عاشق درس خوندنم.... 

اما مدرک کاردانی ام گم شده...لعنت خدا بر این دوران مزخرف عقد کردگی....که آدم واسه خودش زندگی نداره... 

خلاصه که از فردا باید بیفتم دنبال این مدرک گم شده ... خدا کنه قبل از مهلت ثبت نامم مشکلش حل بشه.....



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط الهه

                    تو با سر انگشتانت  

               مرا بر بخار شیشه مینویسی 

                   خورشید که میتابد 

                پنجره مرا گریه میکند.... 

 

 

الهه / 1387 



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 18 مرداد 1390 توسط الهه

 
یه کلیپ رفتیم شمال بسازیم حامد یه تیکه کلام یاد گرفته بود که رو مخم بود...پ نه پ.... 

تا اینکه اتفاقی یه عالمه چیز راجع بهش پیدا کردم که ا زخنده روده بر شدم  گفتم  شما هم بخندید....اگه تکراریه ببخشید...من خوباشو گلچین کردم.....  

 

تو خیابون داریم راه میریم ... دوتا گربه داشتند جفت گیری میکردن ...
دوستم پرسید... وااااا دارن جفت گیری میکنن ؟!
پَ نه پَ پدر پیرشو کول کرده داره میبره دکتر
تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی !

یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی 

 

 
ماشینه تا شیشه جمع شده ... یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش کشیدن ...
یارو داره رد میشه ... میگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خستش کرده خوابیده  


 هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!


تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه ...
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می*خوای گاز بزنی*؟
پَ نه پَ من می*خوام لیس بزنم

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم  



رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم ...
مربیه میگه بچه رو میبریدش؟
پَ نه پَ همینجا میخورمش

دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم

جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم


رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم ...
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش ! 

 

 
برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری ... طرف می گه از کسی شکایت دارین؟
پَ نه پَ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس ... !
میگه بکشمش؟؟
پَ نه پَ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!
 

رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین*جوری میبری؟
پَ نه پَ یه شرت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه  

 

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم 

یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم 

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم 

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه 

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام
 

مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس 

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!
ـ

ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته 

جلو توالت عمومی.. . ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین..؟ پَ نه پَ…. ما سوسکیم اومدیم نهار

 

بابام مسواک دستم دیده میگه میخوای مسواک بزنی میگم ن پ می خوام اسبمو غشو کنم

 

با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم 

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پ نه پ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم!?

 

ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟
پ نه پ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک

 

میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری میگی پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام قزل الا صید کنم

 

تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم

 

از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!

 

زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

 

رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی…!!!

 

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
میگه برا کباب؟
پ ن پ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام

 

داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم

 

رفتم بانک پول بگیرم
کارمنده میگه پول رو میبرین؟
گفتم پَ نه پَ میخوام وایسم اینجا هر کس رقصید بریزم رو سرش شاباش بدم….

 

رفتم بالای برج میخواستم خودمو بندازم پایین
یارو میگه میخوای خودکشی کنی؟
گفتم پَ نه پَ اومدم ببینم سرعت صفر تا صدم از این بالا تا پایین چقدر میشه، بجای پروژه بدم دانشگاه
 

رفتم سم بخرم واسه سوسک
یارو میگه میخواین سریع بمیره؟!
گفتم پَ نه پَ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!!
 

یارو اومده می‌بینه همکارم توی اتاق نیست
باز می‌پرسه خانم فلانی نیست؟پَـــ
گفتم پَ نه پَ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط‌کش بزن دربیا.
 

حواسم نبود با صورت رفتم تو در
میگه ندیدیش؟
گفتم پَ نه پَ من دارکوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو
 

طوطی گرفتم
فامیلمون اومده میگه طوطیه؟
گفتم پَ نه پَ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم
 

رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم ..آقاهه پرسید : کوتاه می کنی ؟ گفتم : پ نه پ اومدم موهامو بشماری بدونم چند تاش کم شده.

 

خواهر زاده های دو قلو م رو بردم پارک یارو میگه دو قلو ان؟؟؟ 

پ نه  پ یکی بوده از روش کپی پیست کردیم!!! 

 

رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!
کمرم درد می کنه یه پارچه بستم بهش. داداشم میگه کمرت درد می کنه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ادای داداش کایکو رو در بیارم. 

 

دارم از گرما میمیرم، خودمو مثله چی دارم باد میزنم. بابام میاد میگه چیه ؟ گرمته ؟؟؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم حداکثر سرعت چرخش مچم رو امتحان میکنم 

 

تو دستشویی به خواهرم میگم آفتابه رو میدی؟ میگه میخوای خودتو بشوری؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آبش کنم بذارم تو یخچال 

 

رفتیم رستوران، میگم ۲تا جوجه لطفا. میگه جوجه کباب؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ازین جوجه رنگیا، یه قرمز بدین یه سبز 

 

به مامانم میگم من میرم کارواش، میگه ماشینم میبری؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم میرم اونجا دوش بگیرم 

 

دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟
میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم 

 

دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم.
میگه شما سوال داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری … 

 

رفتم پیژامه رو از کمد برداشتم پوشیدم. بابام میگه از تو کمد برداشتی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم 

 

به رفیقم میگم شارژر سوزنی داری؟ میگه می خوای موبایلتو شارژ کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام دگمه لباسمو باش بدوزم!  

 

میگم آقا شهید همّت کجاس؟ میگه بزرگراه شهید همّت؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خواستم خودشو پیدا کنم یه خانواده‌ای رو از نگرانی در بیارم!!! 

 

دارم حرف میزنم هی زبونم میگیره، بابام میگه:چته زبونت بند اومده؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام حرف بزنم اینجا بد آنتن میده!!! 

 

 

تو یه ساختمون نیمه کاره با کلاه ایمنی وایسادم
کارگره میگه مهندس کلاه گذاشتی آجر تو سرت نخوره؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام آقای ایمنی بیاد با هم کلیپ انیمیشن بازی کنیم 

 

با رفیقم رفتیم پیک نیک ... بهش چاقو دادم در کنسروو باز کنه ...
میگه: با چاقو بازش کنم؟!
پَ نه پَ راست کلیک کن روش اوپن ویت بزن با مدیا پلیر بازش کن
 

 

رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!

 

یه روز با جعبه خیلی بزرک رفتم اداره پُست، کًذاشتم رو ترازو جعبه رو کارمنده اومده میکًه می خوای پُست کنُی؟!!
 پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم وزنش کنم ببینم اکًر اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم . .



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 مرداد 1390 توسط الهه

نمیخوام اسمشو بذارم شکست اما یه جورایی وقتی مجبوری از هدفت دست بکشی برات سخته دیگه..... 

فکر کن وقتی یه قرون هم پول تو جیبت نداری یه بچه رو پیدا کنی و سرپرستی شو قبول کنی... 

با بدبختی بزرگش کنی....به خاطرش از همه چیزت بگذری...حتی یه وقتایی فکر کنی(عجب غلطی کردم!!!) اما فردا دوباره دوستش داری.... 

برات شیرین زبونی میکنه....میخنده....اما یه وقتایی هم مریض میشه....جاشو خیس میکنه گلاب به روتون پی پی میکنه....خلاصه تمام دردسرهاشو به جون میخری اما.....همینکه پا میگیره... همینکه میخوای بذاریش مهد میفهمی که مامانش پیدا شده و باید ازش دل بکنی.....از یه طرف خوشحالی که بالاخره از دست اینهمه مشکل و حرص و جوش خلاص شدی....از اینکه دیگه لازم نیست همه چیزت و فدای یه نفر دیگه بکنی....اما خب پس اونهمه زحمت چی؟؟؟؟ اونهمه دردسر چی؟؟؟؟ 

همین؟ به این آسونی اینهمه سالهای عمرم هدر رفت؟؟؟؟پس نتیجه اش چی؟؟؟؟ 

ماجرای منم با این آتلیه همینه....4 سال همه چیزمو به پاش ریختم.... نه تفریح نه مسافرت نه خرید نه گردش.....به همه ی مهمونی ها دیر رسیدم....6ماه یه مانتوی کهنه رو پوشیدم نه برای اینکه پول نداشتم بلکه برای اینکه وقت نداشتم...وقتی مریض بودم اومدم آتلیه....با هر جور آدمی سر و کله زدم...همه کاری کردم که حفظش کنم.... 

اما........ 

خب آدم باید با شرایط کنار بیاد....میخوام آتلیه رو جمع کنم....دیگه در نمیاره.... ماهی 2000000 در نمیاره.... تازه این فقط پول اجاره و آگهیه...پول برق. و.....بماند..... 

انگار هر کاری یه دوره ای داره....دیگه عروسی نیست....شادی نیست....تازه من اینکار و با حامد شروع کردم اما الان که حامد رفته سراغ کار خودش خیلی احساس تنهایی میکنم.... این بار برام سنگینه....چند ماهه که حامد اصرار داره جمع کنیم...اما من دلم نمیومد...دلم برای زحمتها م میسوخت....ولی خب جلوی ضرر رو..... 

کیه که پی منفعت نباشه؟؟؟؟ 

برام دعا کنید... 



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 28 تیر 1390 توسط الهه

می بینید؟؟؟؟؟؟ 

نابرده رنج و میگم .....هرشب ساعت 11 شبکه 3..... 

الکی میگن فیلم نتیجه زحمت فیلمسازه....فیلم نتیجه تنهایی و دلتنگی زن هاییه که 2 ماهه یه دل سیر شوهرشونو ندیدن خداییش وقتی پخش میشه حس میکنم منم براش زحمت کشیدم... 

البته اسم حامد خورده دستیار تدوین چون از 34 قسمت 20قسمتش رو نبوده و 14قسمتش رو تدوین کرده....آنچه گذشت ها هم همش کار حامده.... 

حالا 20 روز دیگه کار داره.... 

اما قشنگه.....



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 31 خرداد 1390 توسط الهه

یکی بود یکی نبود... 

یه الی بود...داشت با کامپوترش کار میکرد....ییهو کامپیوتر خوابش گرفت . به خواب عمیقی فرو رفت.... 

الی هر کاری کرد بیدار نشد...زنگ زد به دکترش...دکتر گفت بیارین خوبش کنم... چند روز طول کشید تا رسید به دست دکتر...خلاصه نزدیک درست شدنش بود که دکتره زنگ زد گفت: آبله مرغون گرفتم....حالا بیا درستش کن....   

الی هم که از آبله مرغون مثل عزرائیل میترسه... 

خلاصه تو شرایطی که یه عالمه از مشتری ها کاراشونومطالبه میکردن الی خانوم از صبح تا شب با لپ تاپ بازی میکرد...اونم تخته نرد...(کامپیوتر در کمال نامردی همش به خودش جفت 6 میداد) 

آهان حالا اگه میپرسین اونکه لپ تاپ داشت چرا کار نمیکرد؟ باید بگم که لپ تاپ هم شدیدا ویروسی بود و غیر از بازی به هیچ کاری نمیومد...خلاصه دیشب بالاخره طلسم شکست ... 

دکتر خوب شد کامپیوتر هم بیدار شد و الانم الی خانوم در خدمت شماست.... 

تا خبرای بعدی بدرود....



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 26 خرداد 1390 توسط الهه

بالاخره یکی از دوستان برام یه صفحه ی فیس بوک باز کرد... 

خب اونجوری که میگفتن جالب نبود اما بد هم نیست... 

البته من به غیر از چند تا دوست دوران هنرستان کسی رو پیدا نکردم... 

یعنی در واقع اونایی رو که فکر میکردم حداقل اونجا بتونم پیدا کنم پیدا نکردم 

اما بد هم نیست...بالاخره اینم واسه خودش دنیاییه....  

دیروز هم رفتیم نمایشگاه کتاب...دارم فکر میکنم کاش به حرف دوستایی مثل محسن عزیز گوش میدادم و وقتم رو نمیذاشتم... 

البته دیدن ۵ تا کتاب با اسم خودم خالی از لذت نبود اما از اون قسمت بگذریم بقیه اش هیچی نبود... 

من فقط چند تا غزل خریدم و یه شیخ سنعان....یاد اون روزایی افتادم که از بس کتاب میخریدم هیچکس باهام نمیومد نمایشگاه....تنهایی کلی بار به دوش میکشیدم و هر سال حداقل ۲طبقه به کتابخونه ام اضافه میکردم...این غیر از کتابایی بود که در طول سال میخریدم... 

اینم سرنوشت ماست که تو لیست ناشرای نمایشگاهمون ۹۰٪ این اسمها باشه: 

انتشارات راه امام 

انتشارات تعالیم خمینی 

انتشارات دوستدار امام 

انتشارات نسل امام 

انتشارات دین و امام 

انتشارات امامو دین 

انتشارات دینداری از دید امام  

وخلاصه از این چیزا..... 

تنها کتابی که هنوز توقیف نشده شاهنامه است.... 

  



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 توسط الهه

همه میگفتن خوش به خالتون که با هم کار میکنید و صبح تا شب با همید... 

راستش منم اصلا ناراضی نبودم که همه اش با حامدم... 

اما اون روزا یه وقتایی حس میکردم براش تکراری شدم...دیگه دلش نمیخواست دوتایی با هم بریم گردش..یعنی میگفت ما که همه اش با همیم بیا جمعه با خانواده هامون باشیم... 

هرر چی من میگفتم بابا ما در طول هفته همکاریم جمعه زن و شوهر به خرجش نمیرفت... 

البته براینکه صدای منو ببره از هیچ کاری هم دریغ نمیکرد بنده خدا ولی خب دعوا و جر و بحث هم زیاد بود... 

این روزا اما وقت کم میاریم واسه حرف زدن.... 

تا ثانیه ی آخر که بیداره باهاش حرف میزنم...تا از خستگی خوابش ببره.... 

یه وقتایی میدونم خوابه اما بازم حرف میزنم...خب حامد معمولا بیشتر شنونده است مگر اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه.. 

دیشب اینقدر حرف زدم که نگو...بنده خدا خواب بود من هنوز داشتم حرف میزدم...البته صبح میگفت حرفاتو میشنیدم اما نای جواب دادن نداشتم.... 

خلاصه که خیلی دلمون واسه هم تنگ میشه و من اینو دوست دارم.... 

مثل دوران دوستی مون... 

دیشب نمیدونم چرا عشقم بالا زده بود...اینقدر دوستش داشتم که نگو... 

فکر میکنم من صاحب بهترین مرد دنیام...احساسی که بیشتر زنها دارن... 

من با حامد به خیلی از آرزو هام رسیدم  و برای خیلی های دیگه هم برنامه ریزی کردم.... 

  



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 15 اردیبهشت 1390 توسط الهه

وقتی باهاش مخالفت کردم نه میخواستم عشقش و بسنجم و نه.... 

حتی صادقانه بگم فکر نمیکردم منو به اون ترجیح بده... 

خب اون عشقش بود...برای رسیدن به اون با همه جنگیده بود.... 

اما من از شب دیر اومدنا... نبودنا...تنها موندناو....خلاصه از این چیزا میترسیدم... 

۴ سال منو پذیرفت و کوچکترین گله ای نکرد...فقط هر وقت پشت صحنه ی یه فیلم رو میدیدیم حسرتو تو چشاش میدیدم...اینکه چقدر از دنیاش دور افتاده که با من باشه...من فقط دیگه شعر نگفتم و هر روزم گفتم از وقتی عقد کردیم چشمه ی شعرم خشکیده... 

اما تا من نمیگفتم حتی یه بارم نشنیدم بگه من از عشقم بریدم...وقتی تو تیتراژ فیلمها اسم دوستاشو میدید به نظرت فکر نمیکرد اگه با الی نبودم الان منم تو این تیتراژها بودم؟ 

اما وقتی دلت یه جا باشه بر میگردی.... 

چند روزه که فقط شبا وقتی میاد میفهمم اومدو صبحها میفهمم رفت.... 

نمیذاره من کمبودشو حس کنم....خداییشش ناراحت نیستم چون میدونم از نظر روحی اینقدر ارضا میشه که اصلا خستگی رو نمیفهمه.... 

حامدی که ۲ ساعت کار میکرد ۴ ساعت میخوابید حالا فقط ۵ ساعت میخوابه.....!!!!!! 

خدا رو شکر....همینکه خوشه...همینکه هم منو داره هم سینما رو....همینکه به آرزوش میرسه خداروشکر.... 

جاش خیلی خالیه اما خدا رو شکر...خودش مهمه که راضیه.... 

راستی ۴ تا از کتابای من امسال توی نمایشگاه هست.... 

۲تا از سری نازدونه... 

۲ تا از سری نیم وجبی... 

۱ دونه هم مریخی ها... 

البته خودم هنوز ندیدم ولی میگن خیلی خوب شده.... 

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط الهه

چند روز پیش احساس خستگی زیادی میکردم... 

حتی به حامد گفتم:یه کار گر ساختمونم سالی یه هفته مرخصی میره پیش فامیلاش اما من سه ساله که حتی یه روز هم مرخصی نداشتم...الهی بمیرم حامد کلی دلش برام سوخت و حتی به فکر مرخصی استعلاجی از اداره افتاد که اون بیاد آتلیه و من بمونم خونه.... 

خلاصه تو این گیر ودار بودیم که..... 

۴شنبه دوستام زنگ زدن که ما داریم تا ۱ ساعت دیگه میریم شمال... 

ما هم دیدیم چی بهتر از این... 

خلاصه دلد زدیم به جاده.... کلی کلی کلی خوش گذشت.... 

هوا بارونی بود اما برای ما مهم نبود فقط میخواستیم خوش بگذرونیم.... 

کوه رفتیم....جنگل رفتیم...لب دریا رفتیم... 

دوستام ۵شنبه اومدن تهران و ما موندیم تا جمعه... 

اما خبر بهترم اینه... 

وقتی حامد ازم خواستگاری کرد دستیار کارگردان بود وشاید اگه من مخالفت نمیکردم الان کلی معروف بود....و من همیشه عذاب وجدان داشتم که اونو از عشقش که سینما بود جدا کرده بودم... 

تا اینکه چند روز پیش تدوین یه سریال که قراره از شبکه ۳ پخش بشه بهش پیشنهاد شد... 

نمیدونید بچه ام چقدر خوشحال شد.... 

با اینکه خیلی باید کار کنه و دیشب ساعت ۱۲ اومد خونه اما انرژی از چشاش میبارید... 

خدایا هرگز دیدن شادی در چشمهای این مرد رو از من دریغ نکن... 

امشبم تولد بابامه... حامد که سر کاره من تنها میرم.... 

نمیونید چقدر براش خوشحالم.... (برای حامد)

http://s1.picofile.com/file/6577493958/DSC_0745.jpg       

اگه گفتین کدوم منم؟؟؟؟؟



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 توسط الهه

امروز برای اولین بار میخوام یه غزل از خودم اینجا بذارم.... 

اونم بعد از مدتها سکوت و خاموشی شعرم... 

حامد خیلی دوستش نداره ولی من دوستش دارم...شاید به خاطر رابطه ای که اون نمیتونه باهاش برقرار کنه ومن میتونم...  

 

یکبار دیگر کاش می دیدم تو را یار 

ای از عبور قصه ی پاییز سرشار 

 

تصوی ناب خنده ای در بهت کوچه 

کم کردن یک سایه جز من روی دیوار 

 

آوار احساسی که با من آشنا نیست 

با جیبهایی از غم و تردید سرشار 

 

از تو فقط سهم من این بود ای نهایت 

یک قطره ی خاموش روی سیم گیتار 

 

تا می نوازم لحظه هایم را پس از تو 

پر میشود اینجا از این ده سال تکرار 

 

باید ببینی سالهایی که نبودی 

چوب حراجم میزدند اینجا به بازار 

 

از شاعری هم سهم من تنها همین بود 

خاکستر خاموش و دود تلخ سیگار 

 

با اینهمه من مینویسم از تو تا مرگ 

از لحظه ای که دیدمت من آخرین بار 

 

حرفی که مانده در گلویم؛نه...نگفتم 

ایکاش میدیدم تو را ایکاش یکبار....! (فقط برای گفتننش)

 

الهه حصاری. ۲۹ دی ماه ۱۳۸۹ .



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 30 فروردین 1390 توسط الهه

۱.چهارشنبه سوری خود را چگونه گذراندید: 

پس از اینکه رفتیم خونه یه آش خوشمزه پختم جاتون خالی...بعد از کلی التماس موفق نشدم شوشو را راضی کنم بریم بیرون منم در نهایت پررویی هر چی شمع و شمعدون داشتیم(که تو خونه ی ما از ۲۰ تا بیشتره) آوردم وسط سالن و روشن کردم و از روشون پریدم تازه بینشون فاصله دادم و توی هر دور سه بار میشد جمعا.خیلی بیمزه بود ... سال دیگه یواشکی میرم.... 

۲.نوروز خود را چگونه گذراندید: 

روز اول که رفتیم خونه مامانامون و مامان بزرگ من... 

روز دوم هم عید دیدنی 

روز سوم و چهارم آتلیه مراسم داشتیم... 

روز پنجم فامیل حامد... 

روز ششم مامان اینای حامد رفتن مسافرت و ما چند روز حسابی خوابیدیم به این صورت که تا ۲ میخوابیدیم بعد نهار میخوردیم بعد میخوابیدیم تا ۸ بعد هم اگه جایی مونده بود میرفتیم... 

تا روز ۱۲ چشامون خشکید به در یکی نیومد عید دیدنی خونمون دیگه از حرصم میخواستم آجیل ها رو بریزم دور...تا اینکه جمعی از خاله هام اومدن... 

سیزده به در هم که همیشه به نظر من مزخرفه امسال هم همین بود مخصوصا که با بعضی ها قهر بودم...(حمید داداش مزخرف شوشو)  

این چند روز بعد عید هم کلی مهمون برامون اوم والان انگار وسط خونه مون بمب ترکیده چون همه اش سر کار بودم ووقت نکردم کاری بکنم....



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط الهه

سلام.... 

این آخرین پست سال 89 منه...امروز چهارشنبه سوریه....من آتلیه ام و احتمال 100% هیچ جا نمیریم چون آقای شوهری میگن خطرناکه...پس تو خونه میمونیم و میقلیم....البته من چون به مراسم های ملی ایرانی خیلی اهمیت میدم حتما از روی آتیش میپرم و زردی مو بهش میدم... 

امسال برای من سوای از مسایل ملیGun Touting خیلی سال خوبی بود...خدارو شکر کلی پیشرفت کردیم...توهمه ی زمینه ها و من دارم با یه هدف بزرگتر میرم سال نود.... 

احتمالا توی عید آپ نمیکنم مگر اینکه بیام آتلیه و بیکار باشم... 

برای سفره هفت سین هیچ ایده ای ندارم ولی دلم میخواد سفره ی هفت سینم تک باشه... 

فکر میکنم اینقدر عقده ای شدم که میخوام کدبانوگری ام Smiley from millan.netرو به همه نشون بدم... 

 تازه باید از شنبه خونه تکونی کنم Rolling Pinچون تا جمعه مراسم دارم...

امیدوارم با سال 89 همه ی مشکلات کوچیک ما هم برن...  

برای همه تون آرزوی یه سال خوب و بی غم و آزاد دارم.... و فراموش نکنید: 

 هیچوقت به خدا نگو من یه مشکل بزرگ دارم...به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم... 

من اینو امتحان کردم جواب میده.... 

سال نو مبارک...



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 24 اسفند 1389 توسط الهه

۱. به جون خودم این سازمان سنجش پررو تر از من ندیده...من اینقدر کنکور میدم تا بالاخره تهران قبول شم و بتونم به تحصیلات تکمیلی ام ادامه بدم... 

۲.میگن کاردانی به کارشناسی پودمانی...فقط آدمو بد نام میکنن..وقتی ۱۱ هزار تومان دادی دفترچه گرفتی میفهمی هم کنکور عمومی داره هم تخصصی... 

۳.یک ماهه که اومدیم آتلیه جدید...اینجا برامون اومد داشته...وضع کار خیلی بهتر میشه هر روز.... made by Laie

۴ . یکسال از کلاس زبانم میگذره اگه همینقدر دیگه بگذره تموم میشه و من میشم یه خانم خارجی.... 

۵.امسال اولین سالیه که منو شوهری زیر سقف خونه ی خودمون با همیم...گرچه خیلی برای این با هم بودن توعون دادیم ولی الان دیگه مهم نیست....من فقط به لذتش فکر میکنم... امسال چند تا مراسم توی عید داریم که نمیتونیم بریم سفر....ولی من عید تهران رو از همه جا بیشتر دوست دارم.... 

۶.چهارشنبه سوری کجا میرین؟؟؟ 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اسفند 1389 توسط الهه

 این داستان روی من خیلی تاثیر گذاشت شما رو نمیدونم ولی من بهش اعتقاد دارم.

خواب خدا رو دیدم..... 

خواب دیدم کنار هم توی یه ساحل زیبا قدم میزدیم... 

خدا گفت: این ساحل زندگی توه...هرچی پشت سره گذشته و آینده هم جلوته... 

نگاه به پشت سرم کردم....دیدم بعضی جاها دوتا جای پاست....بعضی جاها یه دونه... 

گفتم: اون جای پای کیه؟ 

گفت: من و تو... 

گفتم یعنی تو همیشه با من بودی؟ 

خندید. 

گفتم: ولی خیلی نامردی . نگاه کن توی تمام جاهای سخت زندگیم فقط یه رد پا هست...تو منو تنها گذاشتی... 

خدا خندید و گفت: نه بنده ی من اون جای پای منه که توی سختی های زندگی تو رو کول کرده بودم.... 

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 اسفند 1389 توسط الهه

سلام  

من باز اومدم... هنوز وقت نکردم به یه سری از دوستام سر بزنم. ولی ایشالا میرم.  

من تو این یه سالی که نبودم یه کار خوب دیگه هم کردم... رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم که پس فردا جلو بچه ام خجالت نکشم که..... 

هر چند حامد بچه دوست نداره. 

داریم یه وب برای هارمونی راه میندازیم. 

امسال اولین عیدیه که منو شوشو تو خونه ی خودمون هستیم دیشب رفتیم هایپر استار و کلی خرید کردیم...من همیشه عاشق اینجور خرید کردن بودم... با حامد خرید کردن خیلی حال میده... مثل بابا های خوب میذاره من هرچی آتو آشغال میخوام بردارم منم نامردی نمیکنم خلاصه که کتی زندگی خوبه...جای شما خالی



نوشته شده در تاریخ شنبه 14 اسفند 1389 توسط الهه

من برگشتم واسه همیشه.... 

 وقتی اومدم تو وبلاگ خاک گرفته ام داشتم شاخ در می آوردم که یکسال از آخرین آپم میگذره و من نمیدونستم... 

حتی نمیدونم دوستام هنوز منو یادشونه یا نه؟ حتی یه سری چیزا مثل شکلک گذاشتن و یادم رفته.... 

اما در عوض تو زندگیم کلی پیشرفت کردم.  

بالاخره منو حامد رفتیم خونه ی خودمون. عاشق خونمونم...دیگه دلم نمیخواد بیام سر کار. 

راستی آتلیه رو هم عوض کردیم... هارمونی حالا اومده زیر پل میرداماد... 

اینجا هم خیلی خوبه....ضمن اینکه ای دی اس ال دارم و میتونم همش آپ کنم... 

میخوام بیام بهتون سر بزنم. اگه هنوز منو یادتون باشه...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اسفند 1389 توسط الهه

سلام عیدتون مبارک خوبین؟  

ما هم خوبیم. 

امسال عید جایی نرفتیم. البته برای 10 به بعد میریم شمال به امید خدا..... 

فعلا چسبیدیم به کار...بابا تو روخدا عروسی کنین...ما هم یه پولی در بیاریم عروسی کنیم.... 

شب عید برای همه ی عروس داماد های هارمونی پیام تبریک فرستادیم .امسال اولین عید همه شون بود زیر سقف مشترک. به امید عیدای بیشتر زیر همین سقف... 

برای منو حامد هم دعا کنید.



نوشته شده در تاریخ جمعه 6 فروردین 1389 توسط الهه
  1    2    3    4    5  >>
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید

bahar 20